امشب تشریف میبریم به یک سفر کوتاه. سفری به شمال ایران به همراه خانم عزیز.
کوتاه چون امشب میریم، فردا هستیم، پس فردا صبح برمیگردیم.
پس شنبه پست بعدی را خواهید دید اگر عمری بود.
تا شنبه، خدا به همراه
یا حق
سوال: شما چند سالگی به مدرسه میروید؟
همه پاسخ دادند : ۷ سالگی
سوال : چند سال درس خواندید تا دیپلم گرفتید؟
همه پاسخ دادند: ۱۲ سال
سوال : حالا بگویید چند سالتان بود که دیپلم گرفتید؟
همه پاسخ دادند : ۱۸ سالمان بود.
و لابد این معجزه علم ریاضیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
با توجه به عنوان این پست، یکی از مهمترین دلایلی که شبها باید با شورت خوابید را درک میکنیم.
ابرها را بارور کردند و آنگاه باران بارید.
و نکته ای است در آن برای خردمندان
یکی از همکارای واحد ما اصلیتش برمیگرده به شهر شهید پرور قزوین.
این خانم همکار میفرمودند دلیل اینکه میگن قزوینیا چیز* هستن این بوده که وقتی نمیدونم مغولها به قزوین حمله میکنن، مردهاشون از ترس اینکه مغولها به اصطلاح ترتیب زن هاشون رو ندن، همه زنها رو قایم میکنن و به مغولها میگن ما کلاً چیز هستیم، و از این جا شروع میشه که گفتن قزوینیا چیز هستند.(لابد زنهاشون رفتن بالای درخت گفتن ما ها گیلاسیم)
و البته میفرمودند که یکی از درهای بهشت در قزوین وجود داره و اسم قدیم قزوین باب الجنت بوده است. باور نمیکنید؟؟؟ به خدا راست میگم. خیلی جدی هم میگفتند، من اینو از چند نفر دیگه هم شنیدم. البته ناگفته نماند که اون ها هم اصالت قزوینی داشتند.
فقط هر چی فکر میکنم هنوز کشف نکردم که دقیقاً رو چه حساب باید یکی از درهای بهشت از قزوین باز بشه؟؟؟
پینوشت ۱: این واقعیه: تو قزوین یه ساندویچی فروشی هست که اسمش هست هابیل و قابیل. خداییش این همه اسم، این واسه چی اسمش رو این گذشته؟ هان؟ خداییش چرا اونوقت؟؟؟
* کوفت! منظور همونی هست که میدونید.
دیشب دعوامون شد. دعوا که نه کمی جر و بحث
و دلیل دعوا هم این بود که من میگفتم با این همه کاری که داری باید ظرف شستن را من در خانه انجام دهم ولی خانم عزیز می گفت: نع! تو خسته ای و شستن ظرف ها وظیفه منه
خداییش ببین LOVE چه میکنه!!!
پینوشت: به افتخار اونی که با جستجوی کلمه "شلوار تنگ زن همسایه" به وبلاگ من رسیده، یه کف مرتب... . ببین بنده خدا چقدر تو کف بوده که اینو تو گوگل سرچ کرده.
قبول دارین دنیا خیلی کوچیکه؟ باور کنید بصورت عجیبی کوچیکه. کوچیک که میگم، یعنی خیلیا، اصلاً گاهی انقدر کوچیکه که آدم به خدا متحیر میمونه.
باور نمیکنین؟ باور کنین.
انقدر کوچیک هست که اینجوری بشه که من یه زن قبلاً داشته باشم، بعد ازش جدا بشم، بعدش خدا بخواد و به دل شکسته من یه نگاهی بکنه و یه فرشته آسمونی رو برام بفرسته تا باهاش ازدواج کنم (کوفت! عمتون پاچه خوره. اینا پاچه خوری نیست، اینا LOVE هستش. در همین راستا میفرماید: قسم به LOVE و تو چه دانی که LOVE چیست) ، و جالبتر این که این فرشته آسمونی (منظور همون خانم عزیزه) کلاً تو کانادا هم زندگی کنه.
خب، خداییش بین اون خانمی که اول پست بهتون گفتم و این خانم عزیز نمیتونه هیچ ربطی داشته باشه، و اینجاست که دنیا کوچیک می شود و میفهمی که این خانم عزیز با خانمی دوست هستند که خاله اش در انگلیس و دقیقاً شهر لندن یه خونه داره و اون خانم اولی که گفتم مستاجر همون خاله دوست خانم عزیز هست.
خداییش از تعجب نکردید؟ حالا این وسط قیافه من رو تصور کنید وقتی اینجوری فهمیدم که دنیا چقدر کوچیکه.
پینوشت : در ضمن میتونید شانس بنده رو هم کلاً احساس کنید...
گاهی لبخندی، گنجی می شود. گاهی هم گنجی تبدیل به لبخندی فقط می شود.
گاهی و فقط گاهی.
و نکته ای در آن است برای خردمندان
دیشب کسی برای تو سجاده وا نکرد
بغضی ترک ندید و گلویی صدا نکرد
انگار ما بـــدون حضور تو راحتیم
و قتی کـسی برای ظهورت دعا نکرد
وقتی که دامن تو رها شد زدسـت ما
دست گناه دامن ما را رهــــا نکرد
در روزگار ما تو بیابان نشیــن شدی
پس خاکمان به سر که دل ما حیا نکرد
توبه از اینکه این دل بی بـند و بار ما
جایی برای آمدن یار وا نــــکرد
خب، خیلی وقته که اینجا نبودم. یعنی بودما ولی چیزی نمی نوشتم فقط هی نوشته های قبلیمو میخوندم و هی بازم میخوندم. کلاً خواننده بودم تا نویسنده. الان ولی یهویی ویرم گرفت که بیام بنویسم. خدا رو چه دیدی، شاید بازم نوشتم.
خب، اینارو ولش کن. اینکه کجا بودم و چیکار می کردم کلاً به شماها ربطی نداره ولی اینجوری بگم عیالوار شدیم رفت، اونم چه دسته گلی، یه خانم عزیز که بینظیره (کوفت! خودم میدونم پاچه خوری دارم میکنم، حالا که چی؟)
یه مدتی هم بخاطر شرایط خانم عیال، افتاده بودیم انگلیسی خوندن و جمع و جور کردن واسه رفتن به کانادا، یعنی هنوزم درگیرش هستیما ولی هر روز که میگذره انگار یه سنگ میفته جلوی پام که هی میگه "شپلوتکو جان، نرو. نرو . نرو و ...." منم که حساس!
اینارو هم بیخیال ولی دورانی داریما. هر روز صبح داریم لاو میترکونیم خفن!
یادتونه یه زمانی بود که در مورد همسرداری و این چیزا مینوشتم و نصیحتتون می کردم؟ آهان یادتون اومد؟ خب، اگر هم نیومد کلاً خیلی مهم نیست فقط اینجوری بهتون بگم که کلاً بیخیال اون حرفا بشین، همسرداری سخت تر و پیچیده تر از اونی هست که فکر می کردیم. رمز موفقیت در همسر داری برای آقایان فقط یک کلمه هست و بس : هر چی شد بگید "چشم"
خب، دیگه واستون بگم که الان تو این بی پولی و گرونی، گوش شیطون کر هنوز سختی حداقل واسه ما شروع نشده یا شروع شده ولی هنوز داغیم نمیفهمیم.
کوفت! دیگه خسته شدم الان از نوشتن، شماها چه خبر؟ خوشتون میگذره؟ راستی سال نو مبارک و از این حرفا.
پی نوشت : این تعطیلات نوروزی امسال چقدر کم بود، نه؟؟!!!!